روز گاري است

اي هميشه با من ِ از من جدا
روز گاري است مرغ سرگشته دل ،در هوس ديدن روي تو ، مثل يك پرنده وحشي خود را
به در و ديوار ميزند تا راه فراري يابد.به هر سود مي پرد و بال ميگشايد،هر كجا كه نامي
زتو آرند، از گردش خانه ات تا صفا و مروه و عرفات.
آقاي من!
مي دانم كه حجم تنهائي ما را مي داني،ولي ما كجا و تنهائي تو كجا؟
تو قرنهاست كه تنهائي،تنها تر از تنها،در اين چرخه هزار رنگ زمن و چه زيبا،در گذر
جمعه ها،چشم به آسمان مي دوزي تا شايد فرجي شود.
تو تنها تر از مني،زيرا كه هيچ مخلوقي شايسته بزرگي تو نيست.ودر اين انتهاي جاده تنهائي
،قرنهاست كه با كوله باري از غم و اندوه،مي بيني ، مي گذري ، مي شنوي ، مي گريزي، مي سوزي
مي گذاري و نصرت مي طلبي و
اما مگر فرياد "هل من ناصر جدت " پاسخي داشت تا تو را هم ياري دهند؟
تو زيبا ترين گل روئيده در زمستاني و من،زشت ترين خار روئيده در كوير.وچه نسبتي
است ميان آن همه لطافت و اين همه سختي؟!
گل نرگس من!خوب ميدانم كه وجود سرا پا گناهم را با وجود سرا پا ايمانت ، هيچ قياسي نيست.
ولي قصه پير زن فقير بازار فروش يوسف را هم شنيده ام. تو ، يوسف ثاني زماني و من ،فقيري
كه سرمايه دنيايم را به مفت نمي خرند. با اين همه آمده ام تا با آمدنم بگويم:
ديدن رويت ،دويدن در ركابت ، شهادت در راهت ، آروزي ماست. ما را آرزو به دل نميران .....